حماقت مداوم

خرید بک لینک
حماقت مداوم ! در طول زندگي چهل و هشت ساله ام تا به حال اينقدر بي سر و سامان نبوده ام. وقتي به پيشنهاد مادرم با سيمين ازدواج کردم، فکر مي کردم خوشبخت ترين مرد دنيا شده ام. تک دختر يک خانواده تحصيلکرده بود. ليسانس داشت و دريک مدرسه شيمي درس مي داد. پدرش مديرکل اداره اي معتبر در استان بود و برادرانش هر ۲ پزشک بودند و مادرش نويسنده بود. اينقدر مفتون شرايط خانوادگيشان شده بودم که اصلاً سيمين را فراموش کردم. خيلي زود با کمک پدرم آپارتماني گرفتيم و زندگي مشترکمان را آغاز کرديم. از اولش هم زندگيمان خوب نبود ولي اين قدر اين طرف و آن طرف سرمان گرم بود که متوجه نمي شديم. مدتي گذشت و اولين اختلافاتمان به دعوا تبديل شد و دعواهايمان به سر سنگيني و قهر. بسيار خودخواه و از خود راضي بود. در خانه خودشان حرف حرف او بود، به هيچ کس جز خودش اهميت نمي داد. مادرم گفت: بچه دار که بشويد پايبند زندگي مي شود، اما اينطور نشد. زندگي او مدرسه بود و خانواده اش. وقتي متين به دنيا آمد خيلي خوشحال بودم ولي او فقط گريه مي کرد که گرفتار شده است و نمي تواند به علاقه مندي هاي شخصي اش برسد. ۸ سال همينطور زندگي کرديم تا اينکه تحمل من و نظراتم به قول خودش ديگر برايش امکان پذير نبود. خيلي زود خانواده اش طلاق او را گرفتند. من هم به خانه پدرم باز گشتم؛ سرخورده و شکست خورده و تحقير شده. خانواده اش با تکبري که داشتند زندگي مرا نابود کردند. يک سال گذشت و من گاهي متين را مي ديدم. همراه يکي از اعضاي خانواده سيمين مي آمد و سر ساعت به دنبالش مي آمدند و مي رفت. در يکي از همين روزها با مينا آشنا شدم. معلم ابتدايي بود و در ازدواج اولش شکست خورده بود. ظرف ۳ هفته ازدواج کرديم . ما در خانه او مستقر شديم. وقتي سيمين فهميد پيغام داد که تصميم دارد متين را به من بدهد. مينا پذيرفت اما دوباره سيمين اعتراض کرد و متين را پس گرفت. بعداز مدتي براي عذر خواهي با يک دسته گل به محل کارم آمد . ۶ روز تمام آمد و رفت تا من کوتاه آمدم و بدون اطلاع مينا دوباره عقدش کردم. هم مادر فرزندم بود و هم عذرخواهي کرده بود که اين کار از سيمين بعيد بود. اما ظاهراً قرار نبود آرامش به زندگي ما برگردد. هفته بعد مينا با خوشحالي خبر بارداري اش را به من داد و من بهت زده نگاهش کردم. وقتي فهميد که سيمين به زندگي من بازگشته است مرا به خانه اش راه نداد و وقتي سيمين فهميد مينا باردار است، باز قهر کرد وبه خانه پدرش رفت و مرا به طبقه اي از خانه شان که در اختيار ما قرار گرفته بود راه نداد. و حالا من بي جا ومکان نه خانواده اي از خود دارم و نه زندگي. حالت کسي را دارم که هويتش را از دست داده است و دربين نزديک ترين mohamadsabieimd.niloblog.com...

ما را در سایت mohamadsabieimd.niloblog.com دنبال می‌کنید

برچسب: توسط mohamadsabieimd,niloblog,com, نویسنده: mohamadsbieimd بازدید: 107 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1392 ساعت: 12:35

صفحه بندی